کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




نام کتاب : خانواده خوشبخت
نویسنده : ژان پل سارتر               ترجمه : بیژن فروغانی
نشر : انتشارات جامی                    چاپ دوم  1390


ص 3 : ژان پل ساتر ؛ در 21 ماه ژوئن سال 1905 در شهر پاریس دیده به جهان گشود  و آن زمان که هنوز دو سال بیشتر نداشت -  پدرش که یکی از افسران نیروی دریایی فرانسه بود و در هندوچین خدمت می کرد -  در گذشت .... سارتر کودک تحت مراقبت پدر بزرگ مادری خود شوایتزر که استاد و نویسنده و معلم زبان آلمانی بود قرار گرفت و پرورش یافت ..... سارتر در سن 17 سالگی وارد دانشسرای عالی پاریس شد و در سال 1925 که بیش از بیست سال نداشت از آنجا در رشته فلسفه فارغ التحصیل گردید ...... به قرار معلوم سارتر کار نویسندگی خود را از سن 8 یا 9 سالگی شروع کرده است . در سال 1937 سارتر که به سن سی و دو سالگی رسیده بود به مقتدرترین ناشر فرانسه معرفی شد و اولین داستان او به نام « مالیخولیا » که به پیشنهاد ناشر به غثیان تغییر نام داد منتشر شد ..... داستان غثیان سارتر مشهورترین داستان سال گردید ....... سارتر در سال 1964 کاندید جایزه نوبل ادبیات گردید اما آنرا رد کرد . سارتر سرانجام در سال 1980 زندگی را بدرود گفت .

ص 5 : در جهان خوشبختی واقعی وجود ندارد ، اما گاهی وقتها هم نمونه هایی از آن پیدا می شود ...... مالک این کاخ ییلاقی یکی از سرمایه داران به نام ژنو  بود و آقای توماس میرون نامیده می شد و در آن نواحی کارگاه مبل فروشی داشت .

ص 6 : بنابر این آقا و خانم میرون آدم های خوشبختی بودند . هر دو با هم صمیمی بودند ، ولی از لحاظ اخلاق تفاوت زیادی داشتند ......... غیر از این زن و شوهر دو دختر پیر یکی به نام مادمازل بالت عمه میرون و دیگری مادمازل مارگریت دختر عموی توماس میرون و یک پیر مرد سالخورده دیگری هم به نام ، عمو بنیامین نا برادری آقای میرون در این خانه زندگی می کردند ...... این خانواده ی خوشبخت دختری زیبا داشتند به نام مادمازل مارگریت که او هم مانند پدر و مادر مورد توجه اهل محل واقع شده بود .

ص 7 : ولی یک موجود دیگر در این خانواده خوشبخت زندگی می کرد که او خودش را از تمام دنیا بدبخت تر می دانست . این موجود سیاهروز یکی از کارگران مبل سازی آقای میرون بود و ژوزف نورل نام داشت . ژوزف خیلی کار می کرد ، هوش فراوانی داشت . اما همگان او را محزون و دلشکسته می دیدند . برای چه ؟ ولی هیچکس علت آن را نمی دانست .

ص 12 : برای مارگریت شوهر ثروتمندی پیدا شد ..... کنت اورنیس مردی چهل و پنج ساله بود .

ص 35 : در حالت خشم انسان سخنانی می گوید که بعدها قابل جبران نیست ..... جهان ما جهان رنج و بیدادگری است ! این بیدادگریها از خود ماست و این ما هستیم که به بیدادگری تن می دهیم .

ص 36 : کارگر و سرمایه دار یا کنت و صحرانشین از لحاظ ساختمان انسانی برابرند . اتفاقاً کسانی که بد فکر می کنند ضررشان به جامعه بیشتر از تبه کارانی است که آدم می کشند ، تبه کار مالی را می دزد که ضررش به یک فرد واحد است . اما آنان جامعه ای را به باد نیستی می کشند ...... کسانی که خوب و بد را تشخیص می دهند در نظر من احترام خاصی را دارند ، افرادی که دیگران را تحقیر کنند خودشان از آن کوچکترند ، زیرا اگر کوچک نبودند کسی را تحقیر نمی کردند . روح شما بزرگ است سعی کنید از این بزرگتر باشید تا ارزش خود را به دست آورید .

ص 40 : مردم در اطراف این عروسی به دو دسته شده بودند ، یک دسته فکر می کردند که مارگریت عروس بسیار خوش شانسی است و مردها برعکس زنها می گفتند ، داماد مرد خوشبختی است ، زیرا در این سن چهل و پنج سالگی شکار خوبی نصیبش شده است .

ص 58 : خانم اورنیس مادر کنت همه جا می رفت و از زیبایی عروسش تعریف می کرد ، ولی عقیده داشت که این عروس زیبا آدم احمقی است . زیرا از شوهرش اجازه گرفته است که به منزل هیچکس نرود و کسی را هم در منزل خود نمی پذیرد .

ص 79 : آیا چه خطری شوهرش را تهدید می کرد ؟ این مرد ولگرد ( آقای برتراند ) کیست که به جای تقاضا اینطور آمرانه حرف می زند . این اقتدار نامرئی چه سرچشمه ای دارد ؟

ص 90 : بعضی بدبختی ها باعث خوشبختی دیگران است و فلاسفه گفته اند که تمام موجودات حوادث را به نفع خود استثمار می کنند ، وقتی حادثه ای واقع شد هر دو به یک نسبت از آن بهره می گیرند .

ص 109 : مارگریت به خود حرکتی داد و می خواست او را در آغوش بگیرد ، اما کنت با سرعتی برق آسا از جا برخاست و چنان او را از خود دور ساخت که به زمین در غلطید و سرش به آجر بخاری برخورد و خون از آن بیرون زد .

ص 189 : ژوزف با قیافه مرموزی به آقای میرون گفت : از این به بعد من دیگر چیزی به شما مدیون نیستم و حساب ما تصفیه شد ، سپس بدون اینکه به او اعتنا کند با قدمهای محکم دور شد و یک دنیا عشق توهین شده و غرور جراحت آلود خود را که حامل انتقام مدهشی بود با خویشتن همراه برد .

حوادث جهان افسانه است و این افسانه ها را ما خودمان می سازیم

ص 193 : گفته اند نا امیدی و یأس زیاد ترس و بیم را از بین می برد .

ص 222 : حوادث از تضادها به وجود می آید . چاره ای جز این نیست ، زیرا کم طبیعت غیر از این نیست . اگر شما حیوانی را نکشید دیگری او را می کشد و اگر دیگر هم نکشت بدن او خوراک موران است . همه در هم تحلیل می روند و ما نباید از حوادث گله و شکایت کنیم . مارگریت یک روز دختر جوان بود ، زیبا بود ، نشاط داشت و همه نوع کامرانی برای وی فراهم می شد ، انسان اینطور است . خیالات بلند در سر دارد تصور می کند ، خوشیها و کامرانیها همه مال اوست ..... زندگی همین است غیر از چیزهایی که از دست ما می رود ، چیز دیگری نیست همین شکست ها گذشت زندگی است ، اگر شکست نبود هر پیروزی برای ما لذت نداشت .

ص 234 : ژوزف گفت : درست است که من یک کارگر فقیر و تنگدست هستم ، اما قلبی بزرگ دارم و می توانم با هنر دست خود زندگی تو را تأمین کنم ، با هم به آمریکا می رویم ، ثروتمند می شویم و تو مانند یک شاهزاده خانم زندگی خواهی کرد .

مارگریت خندید و گفت : اما تو نمی توانی عوض بشوی ، تو یک کارگر ساده هستی و من در طبقه ای غیر از تو قرار دارم ، قانون اجتماع نمی تواند این تضاد را نا دیده فرض کند .

 

&&&&&






نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه