کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




نام کتاب : دفتر روشنایی « از میراث عرفانی بایزید بسطامی »

گرد آورنده : محمد بن علی سهلگی

ترجمه : محمد رضا شفیعی کدکنی

نشر : انتشارات سخن         چاپ هفتم  1391




ص 26 : سراسر این کتاب گزاره هایی است در حوزه اِلاهیات که از ذهن و زندگیِ مردی به نام بایزید بسطامی برجوشیده و دهان به دهان آن را در طول سالها نقل کرده اند تا آنگاه که یکی از علمای بزرگ قرن پنجم ، به نام سهلگی ، آن را تدوین و کتابت کرده است . چیزی نزدیک به هزار سال از عمرِ این کتاب می گذرد و از وفات بایزید نیز چیزی در حدود هزار و دویست سال .


ص 27 : همین که مردی زردشتی تبار در گوشه شهری بسیار کوچک بسطام ، در هزار و دویست سال پیش از این ، در عرصه تجربه های اِلاهیاتی به چنین سخنانی پرداخته و در طول دوازده قرن مایه اعجاب و یرت بعضی شده است و گروهی را به تکفیر و دشنام او واداشته ، دلیل اهمیت این رف ها و دلیل برجستگیِ جایگاه بایزید در حوزه اندیشه های عرفانی است .


ص 30 : ما نمی دانیم که اصل سخن بایزید یقیناً به چه زبانی بوده است . ولی احتمال اینکه او این سخنان را به پارسی گفته باشد و دیگران به عربی ترجمه کرده باشند بیشتر است .


ص 38 : هم در کتاب النور و هم در تذکره الاولیاء و هم در آثار مورخان و متکلمانی از قبیل امام فخر رازی و سید بن طاووس این نکته مورد اشارت قرار گرفته است که بایزید یک چند محضر امام جعفر بن محمد صادق (ع) را دریافته و مفتخر به سقایی سرای او شده است .


ص 51 : اجزای پراکنده سخن بایزید در متون ادبی و عرفانی زبان فارسی و عربی ، همه جا ، به چشم می خورد . کمتر متنی از متون عرفانی برجسته زبان فارسی و عربی می توان یافت که در آن حکایتی یا سخنی از بایزید نیامده باشد .


ص 109 : از شیخ ابو عبدالله داستانی شنودم که می گفت از مشایخ خویش شنودم که می گفتند بایزید سیصد و سیزده استاد را خدمت کرده بود که آخرین ایشان جعفر صادق بود ، رضی الله عنه .


ص 113 : از داعیِ علوی صوفیِ استرآبادی شنودم که بایزید را هفت بار از بسطام تبعید کردند .


ص 115 : از شیخ المشایخ ابو عبدالله شنیدم که می گفت ایشان سه برادر بودند و دو خواهر : بایزید و آدم و علی . آدم بزرگتر ایشان بود و علی کوچکترین و بایزید میانین بود .


ص 134 : و یکی از ایشان محمد راعی شتر چران بود که سخنان بایزید را در حفظ داشت و برای هر کس آن را حکایت می کرد و گاه بود که بعضی مردمان آن را انکار می کردند . محمد راعی این را به بایزید گفت . بایزید گفت : « سخن ما را با هر کس در میان منه . رها کن . با شتران در بیابان می گوی . » بعد از آن دیگر نگفت . و چون بیرون می آمد و هیجان بر او غلبه می کرد آن سخنان را با شتران می گفت و شتران نزدِ او می آمدند و گوش فرا می دادند بدانها .


ص 143 : و به همین اسناد حدیث کرد ما را ابوالربیع ، گفت حدیث کرد ما را ابوالعباس گفت حدیث کرد ما را خلف ، گفت مردی درِ سرای بایزید را کوفت . پرسید « که را می جویی ؟ » گفت بایزید را می جویم ، گفت : « برو وای بر تو ! جز خدای در این خانه کس نیست . »


ص 157 : و هم از او شنیدم که می گفت از پیشینگان شنیدم که می گفتند بایزید را گفتند به چه چیزی رسیدی بدانچه رسیدی ؟ بایزید گفت : « شما می گویید آنچه می گویید ولی من آن همه از رضای خاطر مادر می بینم . »


ص 166 : گفت و از او شنیدم که می گفت از عبدالله بن علیِ دامغانی شنیدم که گفت از علی ولایی شنیدم که می گفت از عمی موسی بن عیسی بسطامی شنیدم که می گفت از پدر خویش شنیدم که می گفت مردی از اهل حدیث بایزید را گفت -  و در آن هنگام بایزید کودکی خردسال بود -  که ای پسر می توانی به نیکی نماز بگزاری ؟ بایزید گفت : « آری انشاالله . »  مرد بدو گفت چگونه نماز می گزاری ؟ بایزید گفت : « با تلبیه تکبیر می گویم و به ترتیل قرائت می کنم و به تعظیم به رکوع می روم و با فروتنی سجده می کنم و با فروتنی سلام می گویم . » آن مرد گفت ای پسر چون تو را این مایه از فهم و فضل و معرفت هست چون است که می گذاری مردم به تو دست بساوند ؟


ص 179 : و به همین اسناد شنیدم که بایزید می گفت : « اسماء همه اسم صفات اند و « الله » اسم ذات ...... و صفات علامتی است که بدان ذات را شناسند . هر که اقرار به صفات کند و به ذات اقرار نیاورد مسلمان نیست ..... و دلیل بر این آن که اگر مردی بگوید لا اِله اِلا الرحمن یا لا اله الا الرحیم و سپس یک یک نام ها را بیاورد مسلمان نخواهد بود تا آنگاه که بگوید لا اِله اِلا الله ....


ص 185 : ابو علی ما را خبر داد گفت خبر داد ما را ابو یعقوب اسحاق بن ابراهیم حافظ در هرات ، می گفت از محمد بن فضلِ وراق شنیدم که می گفت از پیری بخاری در مرو الروذ شنیدم که می گفت از بایزید پرسیدند که مردمان گویند شهادتِ لا اِلهَ اِلا الله کلید بهشت است . بایزید گفت : « آری ، راست می گویند . اما کلید بی کلید دان در را نمی گشاید و کلید دانِ لا اِلهَ الا اِلا الله چهار چیز است : زبانی به دور از دروغ و غیبت و دلی به دور از مکر و خیانت و شکمی دور از حرام و شبهه و عملی دور از هوا و بدعت . »


ص 223 : و هم از او شنیدم که می گفت از محمد بن حسین بن بهرام فارسی شنیدم که می گفت از ابوالحسن علی بن عبدالرحمن بغدادی شنیدم که گفت از ابو محمد جریری شنیدم که می گفت بایزید گفت : « حق تعالی بر همه دلهای جهان ( =  اسرار العالم ) اشراف کرد همه را ازو تهی دید مگر دلِ مرا که آن را از خویشتن پُر دید . پس با تعظیم مرا مخاطب قرار داد و گفت همه عالم بندگان من اند جز تو . »


ص 223 : و هم از او شنیدم که می گفت از محمد بن حسن شنیدم که می گفت از علی بن عبدالرحمن شنیدم که می گفت از محمد داعی شنیدم که به یاد می آورد که بایزید گفته است : « من پروردگار برترم . » ( = انا رَبیَ الاعلی ) .


ص 227 : ازو شنیدم که می گفت از محمد بن ..... شنیدم از پدر خویش شنیدم که می گفت از بایزید شنیدم که می گفت : « مؤمن را از خردِ خویش همین بس که بداند خدای از اعمال او بی نیاز است . »


ص 240 : بایزید را گفتند خلق ، همه ، در زیر لوای محمد (ص) اند . بایزید گفت : « سوگند به خدای که لوای من بزرگتر از لوای محمد (ص) است . لوای من از نوری است که آدمیان و پریان ، همه ، در زیر آن لوایند با پیامبران . »


ص 283 : و شنیدم از ابوالحسن علی بن محمد دینوری ، گفت حدیث کرد ما را احمد بن عبدالله بن احمد اصفهانی ، گفت حدیث کرد ما را عبدالواحد بن بکر ، گفت حسن بن ابراهیم دامغانی گفت حدیث کرد ما را موسیبن عیسی گفت از پدر خویش شنیدم که می گفت از بایزید شنیدم که می گفت : « بار خدایا این خلق را ، بی آنکه بدانند ، آفریدی و بی آنکه بخواهند امانت خویش در گردنِ ایشان نهادی . اگر تو ایشان را یاری ندهی کیست که یاری دهد ؟ »


ص 285 : از ابوالحسن شنیدم که گفت حدیث کرد ما را احمد گفت خبر داد ما را عمر بن احمد بن عثمان ، گفت حدیث کرد ما را عبید الله بن محمد بن ماهان گفت حدیث کرد ما را عمی بسطامی از ابو موسی که با یزید گفت : « تا بنده در این اندیشه است که بر روی زمین بد تر از او کسی هست ، متکبر است .


ص 317 : گفت و حسن بن علویه گفت بایزید به مکه رفت با با یکی از شاگردانش ، چون به « مدینه » در آمد « مکه » به مدینه آمد و بر گردِ بایزید طواف کرد ، پس آن شاگرد بیهوش بر زمین افتاد . چون به هوش آمد ، بایزید دست بر سرِ او کشید و گفت : « در شگفت شدی ؟ » گفت آری . بایزید گفت : « سوگند به خدای که اگر به بسطام آمده بود ، باز هم در حقّ من کوتاهی کرده بود!»


ص 321 : به پایان آمد این وصایا به یاریِ واهِبِ عطایا در پایانِ ماهِ مبارک جمادی الآخر ، سال بر هشتصد و هشتاد و هفت ........ و سپاس خدای را پروردگارِ جهانیان . نوشت این کتاب را بنده تهیدستِ خدای ، داعی قطب الدین بن شمس الدین بن حاجی جمال الدین بن بوسه در لاهیجان در سال 887 هجری .


ص 358 : و گفت : می خواهم که روز قیامت برخاستمی و خیمه خود بر لب دوزخ بزدمی . پرسیدند که : چرا ؟ گفت : زیراک من دانم که دوزخ مرا بیند فرو میرد پس من سبب رحمت و راحت خلق باشم .


 


&&&&&







نوع مطلب : فلسفه و عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه