کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




نام کتاب : به دنبال آفتاب « از قونیه تا دمشق »

نویسنده : عطاالله تدیّن

نشر : انتشارات تهران           چاپ چهارم  1388



ص 8 : شیخ شهاب الدین سهروردی : محبت چون به غایت رسید آن را عشق گویند ، عشق خاص تر از محبت است  زیرا همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد ! پس اول پایه ، معرفت است ! دوم پایه محبت است و سوم پایه عشق و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایه نردبان نسازد .

ص 11 : ( پاورقی ) شمس تبریزی به سال 642 هجری قمری 26 جمادی الثانی به قونیه آمد و شانزده ماه در کنار جلالدین مولوی اقامت کرد و در تاریخ 21 شوال 643 قونیه را ترک کرد و بار دیگر به درخواست مولانا در سال 644 به قونیه مراجعه کرد و به سال 645 به روایتی مقتول و به روایتی شبانه شهر را ترک کرد .

ص 13 : پس چه باشد عشق ؟ دریایِ عدم

                         در شکسته عقل را ، آنجا قدم

           کاشکی  هستی   زبانی  داشتی

                        تا زهستان ، پرده ها برداشتی

ص 21 : استاد بدیع الزمان فروزانفر معتقد است « ... مولانا درست و راست از 38 سالگی شاعری را آغاز کرد و بدین معنی می توان گفت که مولانا نابغه است یعنی ناگهان ، کسی که مقدمات شاعری نداشته ، شعر سروده است و عجب است که این کسی که سابقه شاعری نداشته و در مکتب شعر و شاعری مشق نکرده و تلمذ ننموده است بسیار شعر گفته و همه را زیبا سروده است . حداکثر شاهنامه فردوسی در حدود 52 هزار بیت است لیکن مولانا مجموع اشعارش بالغ بر هفتاد هزار بیت است تنها غزلیات مولانا در حرف " ی " 800 غزل است یعنی تقریباً معادل غزلیات سعدی و دو برابر غزلیات حافظ ... مولانا در 55 بحر مختلف شعر ساخته است ، در زبان فارسی هیچ یک از شعرای ما نتوانستند که این اندازه توسعه در اوزان داده باشند ، آن هم اوزان متروکی که در شعر قدیم وجود داشته و متروک شده ... تمام آن اوزان را مولانا ساخته و بهتر از اوزان معموله ساخته است .

ص 31 : به قول عرفا و صوفیه ، عشق آمدنی بود نه آموختنی !

ص 41 : شمس به اعتراف مولانا ، استاد است حتی پرسش های زوایای روح و قلب را بی پروا و صریح و موجز پاسخ می دهد .... ساحر تبریزی به گواهی مولانا در علوم زمان متبحر بود و سال ها در دارالعلم های حلب و دمشق نزد نام آورانی همچون ابن عربی تحصیل می کرد و در حجره اش بریاضت مشغول بود .

ص 42 : مولانا در یکی از روزهای عزلت و گوشه گیری از شمس پرسید ، نگفتی که چرا و چگونه به قونیه آمدی؟ گفت سبب مسافرتم به قونیه این بود که شبی در مناجات راز و نیاز می کردم و به خداوند متعال می گفتم هیچ آفریده ای از خاصان تو هست که صبت مرا تحمل کند ؟ سروش عالم غیبم بشارتی خوش داد که اگر ریف صحبت خواهی به قونیه سفر کن این بود که خدمت رسیدم .

ص 46 : حال این پرسش متبادر به ذهن می شود که شمس مدت چهل روزی که با مولانا خلوت کرده بود به دوستش یا به محبوبش چه آموخت که وی را چنان مسحور و مجذوب کرد که نغمه ها در ستایش مرادش ساز می کرد ؟

ص 53 : سلطان ولد ( پسر با کیاست مولانا ) عشق و اخلاص پدرش را نسبت به این مرد اسرار آمیز به سفر مشهور حضرت موسی (ص) به همراهی خضر همانند کرد و می دانیم خضر در نزد مشایخ طریقت به عنوان بزرگ ترین راهنما و مرشد سیر و سلوک شهرت دارد .

ص 79 : شمس تبریزی ، ستایشگر بلا منازع عشق می گفت عشق فرجام جذبه ای است که دل بر دلی انگیخته شود . عشق سیمرغی است که او را نام نیست . عرفا می گویند عشق هستی است ، کشف و شهود است ، زمزمه و ترانه روح است !

ص 85 : ( پاورقی ) – از نظر عرفا انسان کامل شناگر دریای بی انتهای عشق است و عاشق را بجرمی که مرتکب می شود مأخوذ نمی دارند و حال و افکار عشاق را با ضوابط عقلی و مذهبی نمی سنجد و آنرا معیاری دیگر است و عشاق حقیقی ، از قدرت سترک باطنی خود دَم می زنند ، روی این اصل چه بسا گناه ها که از عاشق طاقت است . بیش از این در این باره چیزی نتوان گفت زیرا به قول عرفا کاغذ خواهد سوخت و قلم خواهد شکست .

ص 87 : مولانا می خواست پیش از آمدن دوباره شمس او را به مردم قونیه آنطور که شایسته مقامش بود معرفی کند که او نه فقط یک اندیشمند عالیقدر و ارزنده بلکه عارفی رنجیده و درد آشناست .

ص 93 : از حلاج سؤال کردند که بر چه مذهبی ؟ پاسخ داد بر مذهب عشق .

ص 99 : به شما می گویم که راز آمدن و اسرار رفتن از این جهان فانی را در عشق بجوئید و این راز با علم قال و مطالعه کتاب ها و رسالات ممکن و میسر و حل نشود . باید علم حال آموخت و علم حال را باید در سیر و سلوک فرا گرفت .

ص 110 : شمس می گوید خداوند انسان را فقط برای کامجویی و بهره گیری از مواهب طبیعت نیافریده است ، و فلسفه جالب و بزرگ دستگاه حقیقت از خلقت این است که انسان بزرگترین خلیفه خداوند متعال به روی زمین می باشد و او را با تمام وجود درک کند معرفت ذات الهی بزرگترین نیایش است .

ص 120 : ارسطو معتقد بود که همه هنر ها یعنی موسیقی ، رقص و شعر وسیله ایست برای تسکین خلجان ها و آشوب های روانی ، عواطف را به خود مشغول می دارد و بسوی سبکباری و راحتی و آسایش سوق می دهد .

ص 123 : قدیم ترین محافل سماع و چرخش در شهرهای مهنه و نیشابور و طوس به دستور شیخ ابوسعید ابوالخیر برگزار می گردید ، صاحب اسرار التوحید در احوال شیخ مهنه آورده است هنگامی که خردسال بود ... و پدر شیخ ما با جمعی عزیزان این طایفه در مهنه نشستی داشتی که در هفته ای هر شب به خانه یکی از آن جمع حاضر آمدندی و چون از نماز و اوراد فارغ شدندی سماع کردندی .

ص 131 : ( پاورقی ) شیخ شهاب الدین سهروردی ، شیخ اشراق ، معتقد است که هر وقت شواغل حواس ظاهری کاهش یافت ، در این وقت ، نفس انسان از دست قوای طبیعی رهایی جسته و بر یک رشته امور غیبی تسلط می یابد . اگر انسان های کامل مانند اولیا و اوتاد از غیب آگاهی دارند و خبر می دهند به خاطر امواج یا آواهایی است که می شنوند یا مطالبی است که می خوانند و یا چهره هایی است که با آنها سخن می گویند و سپس از غیب خبر می دهند . " مقاله پنجم حکمت اشراق " . شیخ الرئیس ابو علی سینا در نمط هشتم کتاب اشارات نوشته است : اگر عارفی از غیب سخن گوید و از آینده آگاهی دهد به او ایمان آر زیرا این آگاهی ها یک رشته اسباب طبیعی دارد .

ص 139 : ( پاورقی ) انسان کامل قادر است از طریق الهام و دید باطن با جهان غیب مربوط شود یکی از دانشمندان اعلام نموده که دانش تجربی از طریق حواس مشخص می شود ، امور عقلانی به وسیله افکار منطقی و ریاضی تفهیم می گردد ولی این اشراق و الهام است که ماورای علم و استدلال و فلسفه و ریاضی است . اشراق انسان را برق آسا بدنیایی دیگر مربوط می سازد ناگهان برقی در افق روح انسان می درخشد و آنچه نا دیدنی است می بیند . آلبرت انیشتن در نامه ای که به آندره مالرو دانشمند فقید فرانسوی می نویسد صمیمانه به او می گوید بر فراز آسمان خبرهایی هست و در جهان روح نیز برای دانشمندان الهاماتی است که عامل بزرگ برای اکتشافات علمی است .

ص 159 : شمس به من یاد داد که چگونه به مدد دین و عشق و علم که یکی از دل و دیگری از روح و سومی از مغز برخاسته است بتوانم راه طلایی زندگی را برای درک و معرفت بیشتر به مدد ستاره فروزان عشق بپویم .

ص 181 : از بعضی از دوستان پرسیدم که این دانش ها به چه کار آید ؟ فرمودند که علوم و فراگیری ها بیشتر برای کار معاش است و اگر با تقوی توأم باشد در دنیا و آخرت موجب رستگاری است ، همین و بس .

ص 184 : راویان اخبار گفته اند که روزی شبلی ( عارف معروف که پیش از حلاج از اناالحق سخن گفته بود ) با گروهی از دوستان به ذکر خدای متعال مشغول بودند . مردی در آن حال به حرمت پیش آمد و در پایین مجلس نشست ، کلاهی پشمینه بر سر نهاده و پلاس سیاه پوشیده بود هیچکس در آن جمع مرد تازه وارد را نشناخت شبلی سؤال کرد ، ای مرد این کلاه و پلاس را چند درهم خریدی ؟ پاسخ داد : - به قیمت دنیا و هر چه در آن است این جامه را خریدم ! آنگاه خشمگین شد و نگاهی تند به شبلی کرد و گفت : گستاخی نکن که خدای را بندگانی است که اگر اشارت کنند ، ستون این مسجد ، نقره سپید گردد . از قول شبلی روایت کنند که در آن لحظه لرزشی سراپای وجودم را فرا گرفت به ستون مجلس نگریستم آن ستون را که رنگ نقره ای به خود می گرفت مشاهده کردم . چگونه می توان با یک نظر ماهیت اشیاء را تغییر داد ؟ آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند چه کسانی هستند ؟

ص 195 : در مناقب افلاکی نوشته شده است : از پیران قدیم منقول است ، شمس الدین تبریزی را در شهر تبریز پیران طریقت و عارفان حقیقت ، کامل تبریزی خواندندی و جماعت مسافران صاحبدل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی یا " طی الارض " که داشته است .

ص 219 : مولانا : اصولاً آیا می دانید ما چرا به قونیه آمدیم ؟ ما را ظلم و ستم محمد خوارزمشاه بدینجای آورده است از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم . وقتی که به دستور خوارزمشاه ، مجدالدین بغدادی عارف بزرگ را بدون ذکر علت به امواج جیحون سپردند پدرم با خانواده اش از بلخ بیرون آمد .... من در خدمت پدرم و چند تن از فقهای بزرگ و عالیقدر خراسان ، بلخ را ترک کردیم ، سیصد شتر کتاب ها و اموال ما را مل می کردند .... ما هر قدر که از بلخ فاصله می گرفتیم ، سپاه خونخوار مغول به شهرهای اسلامی نزدیک تر می شدند . ما به نیشابور رسیدیم من در آن زمان کودکی بودم نزد شیخ عطار رفتم او کتاب اسرار نامه اش را به من هدیه کرد .

ص 221 : ... نیشابور را ترک کردیم و به بغداد رسیدیم .... سهروردی بفراست دریافت که عارف بزرگی ( پدر مولانا ) از بلخ به بغداد آمده است ، فوراً از بارگاه خلیفه بیرون آمد و با گروهی از علمای محتشم بغداد به استقبال ما بدآنجا آمد ... و پس از سه روز بغداد را ترک کردیم و به خانه خدا رفتیم ... هنگام ترک مکه شنیدم که شهرهای آباد بخارا ، سمرقند ، بلخ ، غزنه ، نیشابور ، همدان و ری در ایلغار چنگیزیان به خاکستر تبدیل شدند . ما بلاد شام را طی کردیم . در دمشق نامه ای از سلطان علاءالدین کیقباد بوسیله پیک مخصوص به پدرم رسید . شاه ، سلطن العلماء ( پدر مولانا ) را به قونیه دعوت کرد .

ص 234 : بنیانگذار حقیقی مکاشفه و شهود ، افلاطون است . او بود که می گفت اشراق تنها راهِ کشف حقایق کامله است و پیروانش ندا در دادند زندگی راستین ، کشف موجودات عقلیه در عالم غیب است .

235 : اصولاً عالم غیب چیست ؟ ما گور را مقصد نهایی سیرِ انسان نمی دانیم من و شمس معتقدیم ، انسانی که عاشقانه در زیر آسمان زیبای زندگی به سیر و سلوکش ادامه می دهد هیچگاه زایل شدنی نیست و نمی میرد بشرط اینکه به دنیای یقین برسد ... امام غزالی در باره یقین در یکی از آثارش چنین بیان کرده ، و نوشته است در ایمان به یقین سه درجه یا مرتبه وجود دارد ، اول ایمان عام و آن چنین است که طبقات مردم خبرهایی را که از اشخاص مورد اعتماد بشنوند بلادرنگ باور کنند ، دوم معرفت دانشمندان ، که به کمک دانش و آگاهی های خود بدان نایل میگردند و سوم یقین عارفان که حقایق را بدون حجاب با چشم دل می نگرند و شمس در مدار چنین جهانی طواف می کند . به اعتقادِ او در دل هر نسیمی و هر وزشی هر لرزش برگ درختی و درخشش و چشمک هر ستاره ای نداها و تعالیم گهرباری نهفته است و این تجلیات ذاتی در جهان یقین دست می دهد .

ص 248 : زلزله قونیه یکی از بزرگ ترین رویدادهای زمان مولاناست .

ص 282 : ما  ز بالاییم و بالا می رویم

                             ما ز دریاییم و دریا می رویم

             ما از آنجا و از اینجا نیستیم

                            ما ز بی جائیم و بی جا می رویم

ص 334 : شهاب الدین سهروردی در کتاب رساله فی حقیقه العشق آورده است ، عشق هر کس را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوی نکند و بهر دیده روی ننماید !

ص 340 : افلاکی در کتاب مناقب منظره آن شب شوم و سیاه را چنین شرح داده است : مولانا شمس الدین ... شبی در بندگی مولانا نشسته بود در خلوت ... شخصی از بیرون آهسته اشارت کرد ، تا بیرون آید ، فی الحال برخاست و به حضرت جلال الدین گفت : - برکُشتنم می خوانند ! بعد از توقف بسیار مولانا فرمود : - مصلحت است ! و گویند هفت کس ناکس حسود عنود ... در کمین ایستاده چون فرصت یافتند ، کاردی را زدند و مولانا شمس الدین چنان نعره ای بزد که آن جماعت بیهوش گشتند و چون به خود آمدند غیر از چند قطره خون هیچ ندیدند و از آن روز تا غایت ، نشانی و اثری از آن سلطان معنی ، صورت نیست ... و آن نا کسان که این چنین فتنه انگیزی نمودند ، اندک زمانی ، بعضی کشته شدند و بعضی به فلج مبتلا گشتند ، و یک دو تن از بام افتادند و هلاک شدند و علاءالدین فرزند مولانا را تب محرقه و علتی عجیب پیدا گشته و در زمان حیات پدر وفات یافت .

ص 359 : وفات مولانا در پنجم جمادی الآخر سال 672 اتفاق افتاد .

*** دو سر انگشت بر دو چشم  نِه

                    هیچ  بینی از جهان ، انصاف  ده

    تو زچشم انگشتها را بردار هین

                    وآنگهانی هر چه می خواهی ببین

 

&&&&&





نوع مطلب : فلسفه و عرفان، شرح حال ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه