کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




گلچین شماره : یکصد و بیست و پنج  

بهشت می سازم

بر گرفته از کتاب  "  تو ، تویی ؟!  "  مترجم و گرد آورنده : امیر رضا آرمیون

 

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد . در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد . پاکی و طراوت آب ، غصه هایش را می شست . اگر بیکار بود ، همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه ، خانه می ساخت ، جلوی خانه باغچه ای درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت . ناگهان صدای پایی شنید . برگشت و نگاه کرد . زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او می آمد . به کارش ادامه داد . همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت : بهلول چه می سازی ؟ بهلول با لحنی جدی گفت : بهشت می سازم . همسر هارون که می دانست بهلول شوخی میکند گفت : آن را می فروشی ؟ بهلول گفت می فروشم . پرسید قیمت آن چند دینار است ؟ گفت : صد دینار . زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم . بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو ، قباله ی آن را بعد می نویسم و به تو می دهم . زبیده خانم لبخندی زد و رفت . بهلول سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت . بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد . وقتی تمام دینارها را صدقه داد ، با خیال راحت به خانه بازگشت . زبیده خاتون همان شب در خواب وارد باغ بزرگ و زیبایی شد . در میان باغ ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزیین شده بودند ، گلهای باغ ، عطر عجیبی داشتند . زیر هر درخت چند کنیز زیبا آماده به خدمت ایستاده بودند ، یکی از کنیزها ورقی طلایی رنگ به دست زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای . وقتی زبیده از خواب بیدار شد ، از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی که دیده بود برای هارون تعریف کرد . هارون همان روز یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد . وقتی بهلول به قصر آمد ، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد ، بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش . بهلول سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم . هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی ، حاضرم بدهم . بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی ، نمی فروشم . هارون ناراحت شد و گفت : چرا ؟ بهلول گفت : زبیده خاتون ، آن بهشت را ندیده خرید ، اما تو می دانی و می خواهی بخری . من به تو نمی فروشم .   

    

&&&&&





نوع مطلب : گلچین (درس)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه