تبلیغات
کتابخانه کوچک - کتابچه شماره 281 (بایزید بسطامی)
 
کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




نام کتاب: بایزید بسطامی

نویسنده: رضا محمدی- امیر ناصری 

نشر: انتشارات شمیم قلم                چاپ اول  1395


*** یا چنان باش که می نمایی، یا چنان نمای که هستی.

ص 11 : در قرن دوم و در محله موبدان بسطام، خاندانی زرتشت مسلک، به اسلام روی می آورد و در این خانواده مسلمان و زاهد، "طیفور" فرزند عیسی چشم به جهان می گشاید.

ص13: طبق آورده های تاریخ، مادر علاقه ای وافر به طیفور داشته و به او از همان دوران بارداری توجه ویژه ای می ورزریده، چنان که از خود او نقل است: « اگر لقمه ای که در آن شبهه ای بود در دهان می گذاشتم، طیفور چنان در شکمم به حرکت در می آمد که آن لقمه قبل و یا بعد بلع از دهانم خارج می گردید.

ص20: عطار نیشابوری، بزرگ مرد تاریخ ادبیات ایران، در قرن ششم و هفتم هجری قمری می زیست. عطار در کتاب تزکره الاولیاء به معرفی و سرگذشت 96 نفر از اولیا، مشایخ و عرفا پرداخته است و بیشترین بخش این کتاب را به سرگذشت بایزید بسطامی اختصاص داده است. وی لقب سلطان العارفین را برای بایزید در نظر گرفته است.

ص44: نقل است که گبری بود در عهد شیخ. گفتند: مسلمان شو! گفت: «اگر مسلمانی این است که بایزید می کند، من طاقت ندارم؛ و اگر این است که شما می کنید، آرزو نمی کنم».

ص47: و یکی پیش شیخ آمد و گفت: مرا چیزی آموز که سبب رستگاری من بود.گفت: « دو حرف یاد گیر! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هر چه می کنی می بیند؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نیاز است».

ص48: نقل است که مریدی به سفری می رفت. شیخ را گفت: مرا وصیتی کن. گفت: «به سه خصلت ترا وصیت کنم؛ چون با بدخویی صحبت داری، خوی بد او را با خوی نیک خود آر تا عیشت مهیا و مهنا بود. و چون کسی با تو انعامی کند اول خدای را شکر کن بعد از آن، آنکس را که حق دل او بر تو مهربان کرد؛ و چون بلایی به تو روی نهد به عجز معترف گرد و فریاد خواه که تو صبر نتوانی کرد و حق باک ندارد».

ص53: گویند بایزید شبی چراغی را برافروخت و سپس آنرا خاموش کرد. روشنی چراغ او را می ترسانید. جماعت را گفت: درباره این چراغ تحقیق کنید. گفتند: شیشه ای را امانت آورده بودیم که یک بار روغن چراغ را با آن بیاوریم، دو بار آورده ایم.

ص55: بایزید گفت: «همه مردم از روز حساب فرار می کنند و از آن می ترسند و من از خدا می خواهم این که به حساب من برسد». او را گفتند برای چه؟ گفت: «شاید در میان حساب رسی، خداوند مرا بگوید ای بنده من! و من بگویم لبیک. سخن (ای بنده من) او را از دنیا و آنچه در آن است دوست تر دارم، پس از آن هرچه می خواهد بکند».

ص60: و گفت: «از نماز جز ایستادگی تن ندیدم، و از روزه جز گرسنگی ندیدم. آنچه مراست از فضل اوست، نه از فعل من».

ص75: و گفت: «الهی! عجب نیست از آنکه من ترا دوست دارم و من بنده عاجز ضعیف و محتاج. عجب آن که تو مرا دوست داری و تو خداوند و پادشاهی و مستغنی».

 

&&&&&





نوع مطلب : فلسفه و عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 آذر 1396 ساعت 09 و 46 دقیقه و 56 ثانیه
Amazing! Its truly remarkable paragraph, I have got much clear idea
regarding from this article.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه