تبلیغات
کتابخانه کوچک - کتابچه شماره 282 ( ملت عشق )
 
کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




نام کتاب : ملت عشق 

نویسنده : الیف شافاک        ترجمه : ارسلان فصیحی

نشر : انتشارات ققنوس         چاپ بیست و سوم  1395


ص 35 : مولانا خودش را «خاموش» می نامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری، آن هم شاعری که آوازه اش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستی اش، چیستی اش، حتی هوایی که تنفس می کند چیزی نیست جز کلمه ها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار جلد پر معنا گاشته چطور می شود که خودش را «خاموش» بنامد؟

ص 83 : شمس تبریزی گفت: «شریعت مانند چراغ است، روشنایی می بخشد. اما نباید فراموش کرد که چراغ هنگام راه رفتن در تاریکی به کار می آید که جلو پایت را ببینی. بعد از شریعت نوبت طریقت است، بعد از طریقت نوبت معرفت، بعد از معرفت هم نوبت حقیقت! اگر جهت اساسی فراموش شود و انسان شریعت را نه وسیله که هدف بشمرد، آن چراغ دیگر چه فایده دارد؟»

ص 111 : ابن عربی فیلسوف، محرر و متصوف صاحب اعتبار نیز روزی مولوی جوان را دیده بوده که پشت سر پدر بزرگوارش می رفته. ابن عربی در این هنگام چنین فرموده: «سبحان الله! اقیانوسی از پی دریایی می رود.»....ایشان (مولوی) در فقه، فلسفه، علم هیئت، کیمیا و جبر از دانشمندان بی مثال است.

ص 139 : شمس با همان لحن آرام و با وقار ادامه داد: «شاگرد مو قرمز، می گویی می خواهی به دریای تصوف قدم بگذاری، اما حاضر نیستی بهایش را بپردازی. این طوری نمی شود! برای یکی پول و ثروت تله اصلی است، برای یکی دیگر شهرت و مقام، برای دیگری تن و شهوت! انسان در وهله اول باید از شر چیزی خلاص شود که در این دنیا بیش ترین اهمیت را برایش دارد. این شرط اول قدم گذاشتن در این راه است.»

ص 208 : شمس با قاطعیت گفت: «.....موجودی جداگانه به اسم "آن ها" وجود ندارد، همان طور که چیزی به اسم "من" وجود ندارد. همیشه یادت باشد: همه چیز در کائنات به هم بسته است. انسان، حیوان، نبات، جماد..... صدها و هزارها مخلوق جدا نیستیم. همه یکی هستیم.»

ص 216 : شمس تبریزی لبخند زد: «شک کردن چیز بدی نیست. اگر شک بکنی، یعنی اینکه زنده ای. در جستجویی.» انگار که از روی کتاب بخواند، با لحنی جاندار ادامه داد: «انسان یک شبه صاحب ایمان نمی شود سلیمان. آدم خودش را مومن می داند، اما یک دفعه حادثه غیر منتظره ای پیش می آید، دچار شک می شود، تردید می کند. دوباره خودش را جمع و جور می کند، ایمانش قوی می شود. پشت سرش دوباره به پرتگاه شک سقوط می کند...... این وضع همینجور ادامه پیدا می کند. تا به مرحله مشخصی نرسیده ایم یک بار به این طرف تاب می خوریم، یک بار به آن طرف. گاه مومنیم، گاه منکر، گاه در تردید. گاه اهل بهشتیم، گاه اهل جهنم. فقط این طوری می توانیم پیش برویم. در هر قدم کمی به حق نزدیک تر می شویم. بدون احساس شک، نمی توان صاحب ایمان شد.»

ص 223 : ایمان به عشق می ماند. نیازی به اثبات ندارد. توضیح منطقی نمی خواهد. یا هست، یا نیست.

ص 224 : شمس تبریزی دنیا را به دیگی بزرگ تشبیه می کرد. دیگی که آشی مهم در آن می پزند. اعمالمان، احساساتمان، حرف هایمان، حتی فکرهایمان را توی این دیگ می ریزند. برای همین باید از خود بپرسیم چه چیزی به این آشِ در هم جوشِ جهانی اضافه کرده ایم. دلخوری، عصبانیت، خونخواهی و خشونت؟ یا عشق، ایمان و هماهنگی؟

ص 251 : زندگی انسان سیر و سفری دائمی است. از گهواره به گور سیر می کنیم و در حال سفریم. پیش رویمان هفت مرحله جداگانه، هفت پله است...... مرتبه اول نامش نفس اماره است.... افسوس که آدم های زیادی در تمام عمرشان در این مرحله می مانند و نمی توانند از آلودگی ها رها شوند. آدمی که جز به امور دنیوی به چیزی دیگر فکر نمی کند و طمع مال و مقام و قدرت دارد در این مرحله قرار دارد.

ص 252 : (مرتبه دوم) انسان هرگاه نقص ها و عیب ها و هوس ها و اشتیاق های نفسش را شناخت و قصد کرد اصلاحش کند، آن زمان به سفری درونی می رود. این منزل، از منظری، درست بر خلاف منزل پیشین است. در این جا فرد بجای آنکه مدام دیگران را مقصر بداند، همیشه تقصیر را در وجود خودش می یابد... این پله، پله «عالمِ زیبا و منِ زشت» است. در این مرحله نفس، به نفس لوامه بدل می شود. یعنی نَفسِ سرزنش کننده یا مقصر داننده.... در (مرحله سوم) شخص پخته تر می شود و به نفس ملهمه می رسد.... فرد از هر چه و هر کس که در دنیا می بیند، الهام می گیرد.

ص 253 : (مرحله چهارم) به مقام نفس مطمئنه می رسد. دیگر نفس مثل سابق نیست، به کل تغییر کرده است. از این رو به آن نفس راضیه و خشنود هم می گویند.... چشمش سیر و دلش باز شده. دیگر دردِ نقدینه و شهرت و مال و مقام را ندارد..... فراتر از اینجا شهر توحید است. به سه مرحله پایانی (مراحل 5و6و7) مراتب کمال می گویند. حقیقتاً اندکند انسان هایی که می توانند به آنجا برسند.

ص 254 : شمردن منازل راه حق آسان است، طی کردنش دشوار است.

ص 278 : شریعت می گوید: «مال تو مال خودت، مال من مال خودم.» طریقت می گوید: «مال تو مال خودت، مال من هم مال تو.» معرفت می گوید: «نه مال منی هست، نه مال تویی.» حقیقت می گوید: «نه تو هستی، نه من.» متعصب ها بجای آن که خود را در عشق خدا فنا کنند و با نفس خود جهاد کنند، همیشه با دیگران می جنگند.... متعصب ها به جای آنکه جوهر و کل قران را دریابند، به یکی دو آیه بسنده می کنند، به دستورهایی اولویت می دهند که گمان می کنند با ذهن های ستیزه جوشان سازگار است. مدام برای همه نطق می کنند: «روز محشر که برسد باید از پل صراط بگذریم که از مو نازکتر و از تیغ تیزتر است.....» خلاصه اش همین است، یا از جهنم می ترسند یا منتظر پاداش در بهشتند.

ص 279 : راهنمای عاشقان نه ترس از جهنم است و نه اشتیاق پاداش بهشت. آنها در دریای بیکران لدن شناورند. طایفه صوفیان عاشق خدایند.

ص 285 : طبیعت ظالم است. به اشک چشم اهمیت نمی دهد. در آسمان، در دریاو زمین هر لحظه و همه جا بزرگ کوچک را، ظالم مظلوم را می بلعد. برای همین است که برای زنده ماندن فقط یک قاعده هست: باید از دشمنت حیله گرتر و قوی تر باشی!

ص 292 : (مولوی:) این است کاری که شمس با من کرد. هر دانشی را که در درستی اش شک نداشتم، پاک کرد. من را که استاد بودم، به جایگاه طلبگی نشاند.

ص 340 : روزی از روزها مردی دوان دوان پیش صوفی ای می آید و با عجله می گوید: «بابا درویش، دیدی؟ توی کوچه یک دسته خدمتکار روی سرشان طبق گذاشته اند و دارند می روند.» صوفی در کمال آرامش می گوید: «به من چه؟ به من ربطی ندارد.» مرد می گوید: «اما آن طبق ها را دارند به خانه شما می برند.» صوفی هم بر می گردد و می گوید: «در این صورت، به تو چه؟ به تو ربطی ندارد.»

ص 377 : می گویند شمس گفته: «طایفه علما در لکه های مرکب زندگی می کنند، طایفه صوفیان در رد پاهای عشق!»

ص 384 : (شمس تبریزی) : «خوب، اگر شیطان این قدر که می گویی حیله گر و قوی است و همیشه منتظر  فرصتی است تا زیر پایمان بنشیند، دیگر چه نیازی است ما انسان ها به خاطر اشتباهاتی که مرتکب می شویم خودمان را مقصر بدانیم؟ می گوییم همه خیر از خداست و همه شر از شیطان، ما این وسط چه کاره ایم؟....»

ص 402 : سکوت را پدرم (مولوی) شکست. «دوستان، آیینی که تماشا کردید، سماع نام دارد. از این روز به بعد در همه اعصار درویش ها به سماع خواهند پرداخت. یک دستشان رو به آسمان خواهد بود و دست دیگرشان رو به زمین، تا ذره ذره عشقی را که از حق می گیرند میان خلق تقسیم کنند.»

ص 499 : دنیا در نظر غیر صوفی هرج و مرج است. با آدم هایش، مباحثه هایش و تضادهایش.... حال آنکه این همه کشمکش تنها در یک کلمه پنهان است. کلمه در حرف پنهان است. حرف در نقطه پنهان است؛ در نقطه زیرِ ب.... با این معرفت ما شب و روز در حال سماعیم.

ص 500 : کائنات آهنگی کامل و نظامی حساس دارد. قطعات و نقطه ها مدام عوض می شوند. اسم ها و مقام ها نو می شود. انسان هر حرفی که بزند، هر ضرری که برساند، به سوی خودش بر می گردد. حال آنکه انسان این را نمی داند؛ ماهر است در به سختی افکندن خود. همیشه دیگران را مسئول نا کامی هایش می داند.

 

***





نوع مطلب : فلسفه و عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه