تبلیغات
کتابخانه کوچک - کتابچه شماره 284 ( بریدا )
 
کتابخانه کوچک
مطالعه بنیان فرهنگ جامعه می باشد .
درباره وبلاگ


« مطالعه وسعت اندیشه های انسان را به نحو چشمگیری افزایش می دهد ، انسان با تبادلِ افکار و علوم مختلف و کسب معلومات و اطلاعات جدید به کمال می رسد و با شناخت خود و محیط اطرافش به شناخت واقعی و در نهایت به روشنفکری دست می یابد . همچنین ، همواره به یاد داشته باشیم که خواندن و مطالعه کردن دو مقوله جدا از یکدیگرند ، پس سعی نکنیم بخوانیم بلکه سعی کنیم مطالعه کنیم .»

مدیر وبلاگ : مجید آذرشاهی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد این وبلاگ




نام کتاب: بریدا
نویسنده: پائولو کوئلیو             ترجمه: آرش حجازی 
نشر: انتشارات کاروان              چاپ سیزدهم  1384 

ص 7 : پیشگفار: پائلو کوئلیو، یکی از پر خواننده ترین، و تأثیر گذارترین نویسندگان امروز است. «هیأت داوران جایزه ی بامبی آلمان سال 2001».

 ص 10 : چیزی که آثار کوئلیو را از آثار سایر نویسندگان متمایز می کند، ارائه مفاهیم پیچیده، به زبانی بسیار ساده است که درک آنها را برای همگان آسان می کند.

ص 13 : پائلو کوئلیو در سال 1947 در خانواده ای متوسط در ریودوژانیرو برزیل به دنیا آمد.

ص 18 : کیمیاگر، رکورد فروش تمام کتاب های تاریخ نشر برزیل را شکست حتا نامش در کتاب رکوردهای گینس نیز ثبت شد.

ص 19 : در سال 2001، اتحادیه ناشران اسپانیا اعلام کرد که کیمیاگر از پر فروش ترین کتاب های اسپانیاست.

ص 19 : از آن هنگام، هر یک از کتاب های پائلو کوئلیو که در فرانسه منتشر شده، بی درنگ پر فروش شده است. حتا در یک دوره، سه کتاب کوئلیو هم زمان در فهرست ده کتاب پر فروش فرانسه قرار داشت.

ص 21 : پائولو در سال 1997، کتاب مهمش کتاب رزم آور نور را منتشر کرد این کتاب، مجموعه ای از افکار فلسفی اوست که به کشف رزم آور نور درون هر انسان کمک می کند. این کتاب تا کنون کتاب مرجع میلیون ها خواننده شده است.

ص 22 : در مه 2000 پائولو به ایران سفر کرد. او اولین نویسنده غیر مسلمانی بود که بعد از انقلاب سال 1357 به ایران سفر می کرد. او از سوی مرکز بین المللی گفت و گوی تمدن ها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، و ناشر ایرانی اش (کاروان) دعوت شده بود.

بریدا

ص 45 : دختر گفت: «می خواهم جادوگری یاد بگیرم» .... دختر ادامه داد: «اسمم بریدا ست معذرت می خواهم که اول خودم را معرفی نکردم.... مرد پرسید: «چرا می خواهی جادوگری یاد بگیری؟» - «تا به بعضی از پرسش های زندگی ام جواب بدهم. برای شناختن نیروهای پنهان، و شاید برای سفر به گذشته و آینده».

ص 49 : مرد جادوگر گفت: «می خواهم از تو سؤالی بکنم. موقع پاسخ دادن باید کاملاً صادق باشی. اگر حقیقت را بگویی هر چه از من بخواهی به تو یاد می دهم. اگر دروغ بگویی، دیگر نباید به این جنگل برگردی.».... یک روز برای خرید غذا به شهر می روی و در خیابان به مرد زندگی ات بر می خوری.

ص 51 : «بخاطر آن شخص همه چیز را رها می کنی؟»........ سرانجام گفت: «همه چیز را رها می کنم.»

ص 52 : «تو حقیقت را گفتی. به تو درس می دهم.»

ص 53 : سرانجام گفت: «جادو، یک پل است. پلی که اجازه می دهد از جهان مرعی به جهان نامرئی راه پیدا کنی، و از هر دو جهان درس بگیری» ..... جادوگر پاسخ داد: «دو راه وجود دارد. سنت خورشید، که اسرار را از راه مکان، از راه چیزهایی که ما را در بر گرفته اند، یاد می دهد. و سنت ماه، که اسرار را از راه زمان، و آنچه در خاطره ما محبوس است، منتقل می کند.»

ص 56 : بریدا در تاریکی، توانست هیکل جادوگر را ببیند که به درون جنگل رفت و در میان درختان سمت چپش، نا پدید شد. از تنها ماندن در آنجا می ترسید و سعی داشت آرمیده بماند. نخستین درس او بود، نباید حالتی عصبی نشان می داد.

ص 57 : زیر لب با خود تکرار می کرد: «من زنی نیرومند و مصمم هستم.»

ص 68 : «من کنار جادوگری به نام فولک بوده ام...». این جمله را بریدایی نیمه سردر گم بر زبان آورد که نمی دانست چگونه باید ادامه دهد. «او در باره شب تاریک با من صحبت کرد. به من گفت راه معرفت، نترسیدن از خطاست.»

ص 70 : کتاب فروش پرسید: «می دانی جادوگری چیست؟» - «یک پل است. پلی بین جهان مرئی و جهان نامرئی.»

ص 72 : سگی از درون خانه پارس کرد. پس از مدتی، زنی لاغر، خوش پوش و جدی، در را به روی او گشود. بریدا گفت: «من همان کسی ام که تلفن کرده بودم.» ویکا به او اشاره کرد وارد شود.

ص 73 : بریدا گفت: «من دنبال یک استاد می گردم. می خواهم راه جادوگری را طی کنم.»

ص 127 : ویکا ادامه داد: «خداوند در همه چیز تجلی می یابد، اما "کلمه" یکی از ابزارهای محبوب او برای تجلی است. چرا که "کلمه"، اندیشه استحاله یافته به ارتعاش است؛ چیزی که پیش از این تنها انرژی بوده در فضا، در پیرامونت پخش می شود. بسیار مراقب باش چه می گویی.»

ص 142 : انتخاب یک راه به معنای ترک راه های دیگر بود. عمری در پیش داشت، و همیشه می اندیشید شاید در آینده از کارهایی که اکنون می کند، پشیمان شود.

ص 167 : بریدا گفت: «هیچ کدام از این کارها معنایی ندارد.» ویکا اضافه کرد: «داشتن یا نداشتن معنا مهم نیست. شب تاریک را به یاد آور. هر چه بیش تر این کار را انجام بدهی، بیش تر با باستانیان ارتباط برقرار می کنی. در آغاز، به شیوه ای که نمی فهمی، فقط روح تو گوش می دهد. در روز موعود، آواها دوباره بیدار می شوند.»

ص 168 : ویکا سفر دوباره به گذشته را برای او ممنوع کرده بود. می گفت این کار فقط در موارد نادر لازم است.

ص 171 : تنها اینجا بود که عطیه ای را که جست و جو می کرد، فهمید: "گفتگو با ارواح".

ص 187 : تنها اکنون می فهمید آن تمرین ها که در ظاهر بی معنا می نمودند، دارند زندگی اش را زیر و رو می کنند. تنها اکنون، با دگرگون کردن بیرون، می توانست بفهمد چقدر درونش را دگرگون کرده است.

ص 191 : ویکا به بخش بالایی کلیسایی اشاره کرد و پرسید: «آن چیست؟» بریدا جواب داد «یک صلیب، نماد مسیحیت» ویکا ادامه داد «یک رومی باستان هرگز وارد عمارتی با چنین صلیبی نمی شد. گمان می کرد این ساختمان یک شکنجه گاه است، چرا که نماد بالای سر در آن، یکی از هولناکترین آلات شکنجه اختراع شده توسط نوع بشر است. صلیب همان صلیب است، اما معنای آن تغییر کرده.»

ص 240 : پی برد که حق با استادش بوده که می گفت احساسات وحشی اند و برای مهار آنها، حکمت لازم است.

ص 288 : به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خدا، نیایش است. دومین راه، شادی است.

ص 305 : اما در لحظه موعود، می آموختند که هر انسان، در درون خود، چیزی مهم تر از خودش دارد؛ عطیه اش را. چون خداوند در دست های هر کس یک استعداد، یک ابزار برای تجلی در جهان و یاری بشریت گذاشته است. خداوند انسان را به عنوان بازوی خود بر روی زمین برگزیده است.

ص 315 : استاد گفت: «زندگی همین است. اشتباه. میلیون ها سال، سلول ها دقیقاً به یک شیوه تولید مثل می کردند، تا اینکه یکی از آنها اشتباه کرد. و به همین دلیل، چیزی توانست آن تکرار بی پایان را تغییر دهد.»

ص 316 : استاد گفت: «همین اشتباه، جهان را به راه انداخت. هرگز از اشتباه نترس.»

-        «اما آدم و حوا از بهشت اخراج شدند»

-        «و یک روز بر می گردند. و این بار معجزه آسمان ها و جهان ها را می شناسند. خدا، وقتی توجه آنها را به درخت معرفت نیک و بد جلب می کرد، می دانست چه می کند. اگر نمی خواست آن ها از آن بخورند، هیچ نمی گفت.»

-        «پس چرا گفت؟»

-        «تا جهان را به حرکت آورد.»

ص 318 : استاد ادامه داد: «هرگز شرم نداشته باش. آن چه را که زندگی به تو ارائه می کند، بپذیر و سعی کن از جام هایی که پیش رو داری، بنوشی.»

*****





نوع مطلب : متفرقه، فلسفه و عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه